خورشید بَرَد سجده به خاک در عباس
مه جلوه ای از حسن خدامنظر عباس
هر سینه ی افروخته یک علقمه فریاد
هر دیده ی پر اشک بود کوثر عباس
هر زخم بدن، آیه ای از مصحف ایثار
هر خون جگر، قطره ای از ساغر عباس
فرزندیّ ِ دو فاطمه، سقایی عترت
سرداری لشگر، شرف دیگر عباس
زیبد که شهیدان همه خیزند به تعظیم
فردای قیامت همه در محضر عباس
با راس حسین ابن علی بود برابر
تاشام بلا بر سر نیزه سر عباس
ایثار و فداکاری و ایمان سه چراغند
در بزم دل از مکتب روشنگر عباس
عباس به تعداد همان باب حسین است
یعنی که بیا سوی حسین از در عباس
در علقمه چون عطر گل آید به مشامم
بوی نفس فاطمه از پیکر عباس
مارا نبُوَد زهره که گوییم ثنایش
تا یوسف زهراست ثنا گستر عباس
در دامن صحرای بلا خون خدا ریخت
از بازو و ازدیده و از حنجر عباس
افسوس که شد همسفر قاتل عباس
از علقمه تا شام بلا خواهر عباس
باسوز دل و اشک روان و شررِ شعر
میثم شده پیوسته پیام آور عباس

هدیه به مادر
Wednesday, August 27, 2008




افتاد چرا دیر به پایت سر و دستم
من پیشتر از بودن خود دل به تو بستم
تا جان به تنم بود زتو دل نبریدم
تا دست به تن داشتم از پا ننشستم
دستم زقضا خورد به آبی که نخوردم
از فاطمه تا صبح قیامت خجل استم
بشکست سر و دست و تن و سینه ام اما
جان دادم و پیمان تو هرگز نشکستم
از دست و سر و جان و تن و چشم گذشتم
کز روز ازل بود همین عهد الستم
از صبح ولادت که نگاهم به تو افتاد
تا شام ابد کرد تماشای تو مستم
دانست که از دامن مهرت نکشم دست
زد روز ولادت پدرم بوسه به دستم
بی دستی من در ره تو بال و پرم شد
تو احمد و من جعفر طیار تو هستم
تا ام بنین فخر کند کاش که می شد
پیراهن خود هدیه به مادر بفرستم
میثم به امان نامه ی دشمن چه نیازم
کز هر چه به جز دوست بُوَد رشته، گسستم


ديد در خون تا شه دين پيكر عباس را

زد به سر ، بنهاد بر زانو سر عباس را

خون بجاي اشك جاري گشت از چشم حسين

غرق در خون ديد چون روي مه عباس را

شد فرات از ديده اش تا بر لب شط فرات

ديد آن خشكيده لب چشم تر عباس را

تشنه كاميهاي اطفال حرم رفتش ز ياد

ديد چون خشكيده آن شه حنجر عباس را

بيرقش را واژگون چون ديدبازويش جدا

گفت قسمت شد اسيري خواهر عباس را

قامتش آمد كمان از بار غم چون نوك تير

موج خون بنمود چشم انور عباس را

آفتاب برچ دين اندر ميان غم فتاد

تا فلك بنمود پنهان اختر عباس را

آه و واويلا كه هر عضوي ز عضوش شد جدا

خواست در بر گيرد آن شه پيكر عباس را

ني عجب جودي اگر از عيش دوران ديده بست

ميل عياشي نباشد چاكر عباس را

جوديا گر فخر بر عالم نمايي ميسزد

فخر چون نبود بعالم چاكر عباس را

دریا تمام سوز لبش را به آب داد

صحرا به تشنگان قدح آفتاب داد

مردی سوار اسب بهب دیا سلام کرد

باران نیزه بود که او ار جواب داد

آهسته از برابر من تشنه می گذشت

مردی که خویش را به دم التهاب داد

صحرا ز نیزه های عطش خیز آفتاب

خود را به دست مرحمت آن جناب داد

اسبش تمام حادثه را شیهه می کشید

چون تکسوار معرکه را از رکاب داد

عباسعلی اویسی

عباس یعنی شمع جمع هاشمیون
عباس یعنی ماه بین فاطمیون
عباس یعنی شیر یعنی شیر حیدر
عباس یعنی کربلا را میر لشکر
عباس یعنی حیدری دیگر به پیکار
عباس یعنی میر و سقا و علمدار
عباس یعنی شاه بیت شعر ایثار
عباس یعنی میر و سقا و علمدار
عباس یعنی نور مصباح هدایت
عباس یعنی کشته ی راه ولایت
عباس یعنی شیرمرد از خُردسالی
عباس یعنی زاده ی مولی الموالی
عباس یعنی ماه شب های مدینه
عباس یعنی آرزوهای سکینه
عباس یعنی دست، دست حیّ داور
عباس یعنی خون ثارالله اکبر
عباس یعنی مظهر کل حقایق
عباس یعنی باب حاجات خلایق
عباس یعنی لاله ای در چشم صحرا
عباس یعنی شعله ای در قلب دریا
عباس یعنی لنگر فُلک ولایت
عباس یعنی جلوه ای تا بی نهایت
عباس یعنی عاشقی بی دست و بی سر
عباس یعنی کشته ی صد پاره پیکر
عباس یعنی باب، باب الله اعظم
عباس یعنی غیرت الله مجسم
ارث ادب از مادرش ام البنین داشت
ارث شجاعت از امیرالمومنین داشت
عبد خدا ابن و اخ و عمّ ولی بود
روی علی پشت حسین ابن علی بود
تنهای تنها قدرت صد لشگرش بود
آخر دعای فاطمه پشت سرش بود
در قلب دریا آتش تاب و تبش بود
آب بقا لب تشنه ی داغ لبش بود
عباس در دنیا و عقبی با حسین است
فریاد هر زخمش هزاران یا حسین است
با آن جلال و عزت و آقایی او
مشهور شد در کربلا سقایی او
با آنکه خود بر شهریاران شهریار است
سرباز و سقا و امیر و پاسدار است
لب تشنه پا بیرون نهاد از آب، عباس
دریا صدا می زد مرا دریاب عباس
وقتی جوانمردیّ اورا کرد احساس
دریا صدازد آفرین عباس! عباس!
الحق که در مردانگی مرد آفرینی
الحق که فرزند امیرالمؤمنینی
در پاسخ این غیرت و ایثار و صبرت
تا صبح محشر آب گردد دور قبرت
مدح تو ای باب المراد کل عالم
باشد فزون تر از هزاران نخلِ میثم


باده عشق تو همجنس شراب عطش است

جان کوثر نسبت تشنه آب عطش است

زائر تربت خونین حسین ابن علی است

عطر شوری که ره آورد گلاب عطش است

حاش لله که دهد دست ارادت به یزید

آن امامی که دلش بست ثواب عطش است

روز آشوب شهادت همه دیدند که عشق

متجلی است در آ« دل که خراب عطش است

رسم آن نیست که بر تشنه لبان آب دهند؟

مرگتان باد مگر تیغ جواب عطش است؟

نهراسد زدم تیغ جگر سوز عدو

آن که پیراهنش از جنس حباب عطش است

آه و دردا که کنون روی زمین افتاده است

دست عباس که شمشیر شهاب عطش است

یا رب این پیکر غلطیده به خوناب جگر

کیست؟خورشید که در زیر سحاب عطش است

یا حسین آن مه ظلمت شکن کرب و بلاست

که سرش قاری آیات کتاب عطش است؟

کس چه بیند به جز از چشم خدا بین حسین

رخ دلدار که در زیر حجاب عطش است

درد غربت،تن خسته،ره بسته،دل چاک

شرح تصویر به خون خفته قاب عطش است

آن که هفتاد و دو گل در قدم جانان ریخت

سید و قافله سالار جناب عطش است

محمد بهرامی اصل

هزار دل عاشق
Sunday, January 25, 2009



حسین ای که مرا شور یاوری دادی
خدای عشقی و من را پیمبری دادی
شدم تو را نه به یک دل، هزار دل عاشق
تو هم مرا به عوض درس دلبری دادی
شوم فدای تو کز نغمه بنفسی انت
مرا به جمع شهیدان تو برتری دادی
به دست های قلم گشته عَلَمدارت
زدی تو بوسه و دست برادری دادی
جهان به دامن من، من به دامنت زده چنگ
مرا ز نوکری خویش سروری دادی



بين ياران امير المومنين

روزي از ايام شد بحثي چنين

بعد از اهل بيت پاك مصطفي

كيست اندر رتبه محبوب خدا

هست سلمان لايق اين افتخار

يا ابا الفضل است صاحب اعتبار

الغرض هر كس كلامي تازه كرد

اعتقاد خويش را ابراز كرد

چون دلي آگه در آن مجمع نبود

بي نتيجه ماند آن گفت و شنود

زآن قياسي اشتباه و ناروا

خسته شد آزرده قلب مرتضي

شب رسيد و آن جماعت غرق خواب

آمدي در خواب ايشان بوتراب

ميخروشيد ازنگاه او غضب

گفت با آنان چنين فخر عرب

شيعه ما گر بود گوهر شناس

كي كند عباس را با شخص قياس

عالمي مست گل ياس من است

علم سلمان كارعباس من است

گر نگاهي از سراحسان كند

هر دو عالم را به از سلمان كند

گر چه سلمان محرم اسرار ماست

گر چه فرموده است پيغمبر زماست

ليك گر اهل زمين و آسمان

گر همه قدوسيان كروبيان

جملگي آنان اگرسلمان شوند

در ميان كفه ميزان شوند

و از سرعباس درسوي دگر

رشته مويي گر شود اوجلوه گر

كفه سلمانيان همچون حباب

ميرود بالا و بالا با شتاب

ميرود تا آسمان هفتيمين

كفه عباس ماند در زمين

مظهرالله عباس من است

عاشق آگاه عباس من است

هيچ ياري از نبي نيست مثل او

چهارده معصوم اسير دست او


شاعر؟؟؟
تشنگی و عمو
Sunday, January 25, 2009



بس که سوز تشنگی در کودکان افتاده است
اصغر شیرین زبانم از زبان افتاده است
کودک بی شیر را گهواره جنباندن چه سود
او نخوابد کز عطش آتش به جان افتاده است
بس که گرداند زبان خشک را دور دهن
بر لب خشکیده اش داغی گران افتاده است
از کنار خیمه ها آید صدای آب آب
مشک خشک خالی از آب، در میان افتاده است
از زبان ما نمی افتد عمو جان نام تو
گرچه طفلان را زبان هم از توان افتاده است
کن صوابی با شتابی جرعه آبی بیار
ای ز نامت لرزه بر جان یلان افتاده است


دوبیتی و رباعی
انگشت تو از دست چرا افتاده؟

گل از چه ز شاخه ای جدا افتاده؟

ای ناطق قرآن که جداگشته سرت؟

بسم الله این سوره کجا افتاده؟


شاعر؟؟؟


***

عباس كه در عشق دلي يكدله داشت

در دشت جهاد پرچم قافله داشت

يك رو پس از حسين آمد به جهان

يعني ز حسين يك قدم فاصله داشت


شاعر؟؟؟


***

به آبت خصم برده رشک ای مشک

مبادا که بریزی اشک ای مشک

مرا در تشنگی بگذار اما

بمان تا خیمه ها ای مشک ای مشک


جواد محمد زمانی
عبدصالح تو را لقب داد
Sunday, January 25, 2009



ای علمدار کربلا عباس
مرد میدان هر بلا عباس
پنجمین نور چشم فاطمه ای
تو حسین کنار علقمه ای
ای شفاعت به خون تو مدیون
ای حسینی ترین حسینیون
بود جانت در اختیار حسین
کس به این حد نبود یار حسین
در جمال تو منجلی دیدند
فاطمیّون تو را علی دیدند
عشق به منتها تو هستی تو
علی کربلا تو هستی تو
به تو سرمایه ادب دادند
عبد صالح تو را لقب دادند
روز محشر که خلق می لرزند
شهدا بر تو قبله می برزند
وان همه سر جدا و دست جدا
پیکر پاره پاره شهدا
در قیامت که عذر نپذیرند
دست های تو دست می گیرند
دست هایت مدال عاشوراست
سندی بر شفاعت زهراست
معجزاتی که از وفا کردی
کربلا را تو کربلا کردی
به تو امید بسته بود حسین
تا به جایی که این سرود حسین
در صف تشنگان درخشیدی
تشنگی را حیات بخشیدی
تا قدم در کنار دجله زدی
باز در دشت عشق حجله زدی
دست در زیر آب تا بردی
کس نگفته که جرعه ای خوردی
دل فُلک نجات را بردی
آبروی فرات را بردی
منکر فضل توست نالایق
این بود درسِ حضرت صادق
ای سلام خدا و هر چه که هست
بر تو عباس ای شه بی دست
تشنه ام تشنه عنایت تو
عاشقم عاشق زیارت تو
رنج هجران کشیده می میرم
کربلا را ندیده می میرم
بهر من عطر کربلا بفرست
خود گذرنامه مرا بفرست
ساقیا! تشنه ام تو آبم ده
بین سلام و مرا جوابم ده
من "مؤید" غلام این کویم
که به جز مدحتان نمی گویم
بر مدیح تو افتخار کنم
گر برانی مرا چه کار کنم

مشک برداشت که سیراب کند دریا را

رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را

آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب

ماه می خواست که مهتاب کند دریا را

تشنه می خواست ببیند لب او را دریا

پس ننوشید که سیراب کند دریا را

کوفه شد علقمه، شق القمری دیگر دید

ماه افتاد که محراب کند دریا را

تا خجالت بکشد سرخ شود چهرۀ آب

زخم می خورد که خوناب کند دریا را

ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس

تا در آغوش خودش خواب کند دریا را

آب مهریۀ گل بود و الاّ خورشید

در توان داشت که مرداب کند دریا را

کاش روی دل خشکیدۀ ما آن ساقی

عکسی از چشم خودش قاب کند دریا را

روی دست تو ندیده ست کسی دریا دل

چون خدا خواست که نایاب کند دریا را


شاعر؟؟؟


هزار بار اگر افتد به خاك پاي تو دستم

هنوز از تو و از هديه كمم خجل هستم

چنان به عشق تو گشتم اسير، يوسف زهرا

كه مشتبه شده برخلق من حسين پرستم

به ساقي و مي و جام و بهشت و حور چه حاجت

كه من زصبح ولادت به ياد چشم تو مستم

ببخش گر كه برادر زدم صدات برادر

تو نجل فاطمه من تا ابد غلام تو هستم

به شوق آنكه بريزم به پات تقد جواني

ز كودكي دل خود را به تار زلف تو بستم

دو دست گشت جدا از تن و جدا نشد از تو

سرم شكست ولي عهد خويش را نشكستم

تمام عمر جز ين كه نيست تاب قيامم

تو تا اجازه ندادي به محضرت ننشستم

به پاي عشق تو يك لحظه از دو دست گذشتم

علي به ياد همين بوسه داد به دستم

در آب رفتن و عطشان ز بحر آب گذشتن

به عهد نامه چنين ثبت بود روز الستم

گرفته ام همه جا لحظه لحظه دست تو علي

اگر تو رشته گسستي من از كرم نگسستم


شاعر؟؟؟


ای آب فرات
Sunday, January 25, 2009



تشنه ام اگر چه من، خونجگر ای آب فرات
کودکانند ز من تشنه تر ای آب فرات
کودکان را نبود تاب عطش رحمی کن
که فتاده است به دل ها شرر ای آب فرات
آتش تشنگی اندر حرم افتاده مگر
نیستت از دل آنان خبر ای آب فرات
من گذشتم ز تو عطشان، تو هم از من بگذر
آبرویم برِ زهرا بخر ای آب فرات
خوردن آب چو از سرعت من می کاهد
من تأمل نکنم این قدر ای آب فرات
زودتر تا برسی بر لب عطشان حسین
کن دعا تا بروم زودتر ای آب فرات
باغبان تشنه تر از باغ خزان دیده بود
لاله هایش همه خونین جگر ای آب فرات
برده بی شیری و بی آبی از اصغر تب و تاب
گر توانی به لبش کن گذر ای آب فرات
آب دادن به کس و خویش نخوردن هنر است
در کسی نیست چو من این هنر ای آب فرات
بر لب آب "مؤید" ز لب تشنه ما
یاد می¬کرد به اشک بصر ای آب فرات


ای علمداری که دستت بوسه گاه مرتضاست

افضل الاعمال حیدر بوسه بر دست شماست

اقتدا بر مرتضی کردند جمع اهل بیت

دست توسرشار از عطر نسیم بوسه هاست

بوسه بر دست تو طعم بوسه بر قرآن دهد

دستهایت آیه های سفره دار هل اتاست

امتیاز بوسه بر دست تو، دست فاطمه است

چونکه مَس آیه تطهیر پاکان را سزاست

صف کشیدند انبیا تاکه خدا رخصت دهد

بوسه بر دستت زنند ، این آرزوی انبیاست

گر خداقسمت کند یک بوسه بر دستت زنیم

ما و نسل ما خدائی تا ابد حاجت رواست

ای که در سجده دو دست و صورتت بر روی خاک

باعث گرمی بازار مناجات خداست

ای که ساعتها میان سجده می گفتی خدا

بنده ای کوچک به درگاه تو گرم التجاست

تا که دست تو به سوی آسمان می شد بلند

حق ندا می داد وقت استجابت بر دعاست

پینه پیشانی ات العفو گو تا محشر است

اشک تو آمرزش ما بندگان پرخطاست

ای که می دادی قسم حق را به نام فاطمه

خاک نخلستان زاشک جاری تو با صفاست

حیف باشد گر فقط از خوشگلی ات دم زنیم

کمترین مدح تو گفتن از رخ و از چشم هاست

گرچه یوسف را خدا از صورت تو خلق کرد

حسن صورت شمه ای از سیرت تو باوفاست

در اطاعت بهترین و در عبادت برترین

دست و چشم تو مطیع پادشاه کربلاست

می توانستی به هم ریزی تمام خصم را

لیک گفتی امر،امر زادهء خیرالنساست

ای برادر بر امامین و عموی نُه امام

عَمّی العباس ذکر دائم آل عباست

مایقین داریم هنگام فرج ای ذوالعلم

بیرق صاحب زمان بر دوش تو صاحب لواست

فوق ایدیهم یداللهی که فرموده خدا

وصف دست توست که بالاترین دستهاست

حضرت سقا مه هاشم، تماشای رخت

کاشف الکرب حسین و زینبین و مجتباست

لقمه لقمه از غذای روز تاسوعای تو

ارمنی گیرد شفا چون سفره ات دارالشفاست

برعلی سوگند ای حیدر جمال علقمه

روز تاسوعای تو روز غدیر کربلاست

روز تاسوعا حوائج را برآورده کنیم

چونکه عاشورا فقط هنگامه شور و عزاست

مادرت ام الفضائل حضرت ام البنین

فاطمه است و دومین همسنگر شیر خداست

مادرِقامت رشید چار سردار رشید

مادر رزمندگان جبهه ی کرب وبلاست

مرتضی خواهان او شد از دعای فاطمه

گوهری نایاب بود و قدردانش مرتضاست

در مدینه می نماید مادری بر زائران

دست پخت فاطمه از دستِ او خوردن بجاست

در فراق قبر زهرا، تربت ام البنین

در مدینه باعث آرامش دلهای ماست

روزگاری که شود آباد گلزار بقیع

بیت سقاخانه ی ام البنین آنجا بپاست

ای برادرهای تو باب الحوائج بر همه

شیعه حتی غافل از این حلقه مشکل گشاست

مادرت وقت سفر فرمود بر اَخوان تو

پاسداری از حریم دخت زهرا باشماست

همچو پروانه به گِرد محملش حلقه زنید

لحظه ای گر دور باشید از حریم او خطاست

این وصیت تا به شهر شام هم پایان نداشت

دید زینب چار سر بر گِرد او حیدر نماست.

یَل به آن گویند که پشتش نیاید بر زمین

تو به صورت بر زمین افتاده ای زهرا گواست




تا در دل ما عشق تو پا می گیرد

سر تا سر جان عطر خدا می گیرد

ای جاری بیکران هزار اقیانوس

در مشک صداقت تو جا می گیرد





نعمت الله شمسی پور
***

این قدر مزن طعنه بر این احساسم

من پیرو مردانگی عباسم

بیهوده تلاش می کنی ای سنی

من غیرتیم به مادرم حساسم



شاعر؟؟؟
***

در رود زمانه پیچ و تاب افتاده است

خورشید به خوف و اضطراب افتاده است

ظهر است و در آیینه چشمان فرات

تصویر بلند آفتاب افتاده است



امین شیرازی
***

در خیمه کسی خدا خدا می خواند

یک کودک لب تشنه دعا می خواند

ای دست چرا!چرا به خاک افتادی؟

یک قافله تشنکی تو را می خواند





سلام ما به ابوالفضل ماه عاشورا
حسینِ علقمه در جلوه گاه عاشورا
اگر چه ماه بنی هاشمش لقب دادند
چو آفتاب دمید از پگاه عاشورا
پناه تشنه لبان خیام آل الله
امیر جان به کفان سپاه عاشورا
دو دیدگان به خون خفته اش دو شاهد عشق
دو بازوان جدایش گواه عاشورا
گهی به زینب و گاهی حسین و گه بر اوست
فغان کرببلا، اشک و آه عاشورا
به قطره قطره خونش کنار آب فرات
هنوز گریه کند قتلگاه عاشورا
بلند مرتبه اش راز غبطه شهداست
دو دست او سندی بر شفاعت زهراست


لغت کم است و سخن بیش برای توصیف خورشید

همو که دارد به غایت درون خود نور توحید

ز کنه ذاتش اگر چه نمی توان نکته فهمید

نمی شود در مقابل ز ظاهرش دید هپوشید

قدم در این عرصه بگذار بزن قلم روی قرطاس

بیا و بنگر مقام بلند وبالای عباس

امیر ایثار وافسر امید آل پیمبر

سرور ساقی کوثر یل دلارای حیدر

به وقت صلحش عصای دو دست شُبّیر و شَبَّر

به گاه تنهایی وغم یگانه یار برادر

خدیو درگاه عصمت غریو ایثار و غیرت

کسی که کویند گردد مدار او حول عصمت

در عزت و مکنت وجاه همیشه بوده زبانزد

نکرده در اوج رأفت فقیر و بیچاره را رد

اگر چه تشنه ولی آب به تشنگان می رساند

نگاه او دشمنان را به جای خود می نشاند

اگر رگ غیرت او خدا نکرده بگیرد

غبار بی حرمتی ها به خاک ذلت نشیند

کسی همآورد رزمش نشد در اوج شجاعت

نزد کسی تکیه چون او به تخت گاه سقیت

کسی که در روز محشر بر اوست چشم شفاعت

دو دست او می نماید برای خوبان کفایت

خدا! که تنها نمانم به روز اخذ نتایج

مباد رانی مرا از کنار باب الحوائج

برای یک لحظه حتی ادب نشد سد راهش

که بوده سر قفلی آن ز روز اول به نامش

ادب ببین با برادر که بوده عمری کنارش

نشد به جز وقت مردن کند برادر صدایش

الهی آنکه مرامم شود مرام اباالفضل

خوشم که باشم دو عالم فقط غلام اباالفضل

بصیرت نافذ او حکایت دیگری داشت

ابهتش بین مردم روایت سروری داشت

ظهور او بین لشکر درایت حیدری داشت

صبوری او خبر از متانت صفدری داشت

نمی توان شرح حالش به مختصر گفت و سنجید

رسد به خورشید ذره! کجا به تعریف وتمجید؟

قسم به ام البنین و مه بنی هاشم او

به صورت ماه عباس به سیرت سالم او

به علقمه پایتخت مقدس و دائم او

به حاجت زائرین و به حرمت خادم او

اگر کمی از نگاهش به ماسوی کم گذارد

خدا ابایی برای عذاب عالم ندارد

بخوان حدیث فتوت ز مَشک آب دریدش

ز تیرهای نشسته به پیکر ناز دیدش

ز دست از تن جدا وز فرق در خون طپیدش

ز غصه تیر و مشک و ز چهره نا امیدش

که هر چه او کرد آبی به تشنه کامان رساند

توان و نیروی تازه به زانوی او نیامد

چه کرد آن سرور دین کنار آن یاس چیده؟

چه ریخت بر پای آن گل به جز سرشک دو دیده؟

چو سرو در هم شکسته رمیده بود و خمیده

کنار طفلان رسید آن امام محنت کشیده

کنار سردار لشکر تلی ز تیر وسنان بود

گلاب قبرش ز خون دل امام زمان بود



ای شب، ای شاهدِ غم، روشنيِ يار چه شد؟
مـاهـــتابِ ســـحرآســايِ شـبِ تــار چــه شد؟
ای نسیــــمِ ســحری آب اجابت نرسيد
ساقيِ تشنه لبِ قافله سالار چه شد؟
يـوسف گـمشدهء فتحِ فُراتم چه شده ست
بوی پيراهنِ آن عشقِ سبکبار چــه شـــد؟
نازم آن يـار کـــه از آب حـذر کـــرده و گـفت:
پس عطشناکيِ گلهای عطشبار چه شد؟
هفت اقليم عطش بر لب ات آوار شده ست
انعکاسِ غم و پــژواکِ تـــو اينبار، چه شـــد؟
ياس ها در تبِ ديــدارِ تو پرپر زده اند
بوی باران زدهء ابرِ سبکبار چه شد؟
ارغــوانــی شــــدنِ روز و شب ام را بـــنگــر
تا بدانی که دلم بی تو در اين کار چه شد؟
لشکرِ تيرهء شب از همه سو آمده است
آن جوانــمردِ بخون خفتهء پيکار چه شد؟
کس بـه پــابـــوسِ غــريــبانـهء آن دل نــرسيد
خون و خاکسترت ای عشق گرانبار چه شد؟
آن طنينی که پُر از صوتِ صنوبر شده است
ديــدی آخــر بــه لبِ لالهء خـونبار چـه شد؟
ای فدايِ تــو دلِ تـا بــه اَبـــد مـــنتظرم
قامتِ سرو و سپيدارِ علمدار چه شد؟

محمد علی قاسمی


امیر علقمه از صدر زین به زیر افتاد

میان لشگری از تیغ و نیزه گیر افتاد

دو دست تشنه او ماند و طعنه تکبیر

به یاد منزلت آیه غدیر افتاد

چقدر شدت ضرب عمود سنگین بود

دوباره چند ترک بر دل کویر افتاد

نگاه زخمی و شرمنده اش به آقا گفت

ببخش مشک حرم بین این مسیر افتاد

چگونه پیکر او را به خیمه ها ببرد

حسین گریه کنان فکر یک حصیر افتاد

وحید قاسمی

مادرت آمده بالای سرم گریه کند

به پذیرایی چشمان ترم گریه کند

مادرم ام بنین کرببلا نیست ولی

شکر حق مادر تو هست برم گریه کند

بین بابایم و من وجه شیاهت دیده

که غریبانه بر این فرق سرم گریه کند

دست من تر شد اگر خواستم از حضرت حق

که شود هر دو قلم تا که حرم گریه کند

خواهرم را تو بگو تا که دو چشمش گیرد

گر ببندد سر نیزه سر من گریه کند

رضا رسول زاده

واحد - مثنوی
Saturday, January 03, 2009



ای علمدار سپه، کو عَلمَت
علم و دست ز پیکر قلمت

داغت ای ماه هلالم کرده ست
الف قدّ تو دالم کرده ست

تو به خون خفته کنون در بر من
داده پیغام چنین دختر من

گر نشد آب میسّر گردد
گو عمو خود به حرم برگردد

حال خواهم به حرم برگردم
گر به آن طفل برابر گردم

خود بگو من چه بگویم به جواب
گر ببیند نه عمو هست نه آب

گذاشت دست به سینه : سلام سوی حرم
رسید تا فلکه آب و روبروی حرم

لب زمین دو چشمش دوباره باران خورد

در آستانه دریا گرفت بوی حرم

گذاشت صورت خود را به صورت یک در

نفس کشید و نفس شد به رنگ و روی حرم

تمام حس عطش را به کاسه ها نوشید

و پر شد از تب و تاب لب سبوی حرم

در آن طرف پدری که خمیده . با گریه

گره زده پسرش را به آبروی حرم

چقدر قطره به دریا رسیدنش زیباست

چقدر زمزمه جاری شده به جوی حرم

در ازدحام توسل ز چشم من گم شد

ضریح بود و هزاران دعای توی حرم

شکست بین نماز زیارت آقا

شکست و ریخت قنوتش به گفتگوی حرم

شفا گرفته مریضی .....زدند نقاره

صدای معجزه پیدا شد از گلوی حرم

گذاشت دست به سینه .عقب عقب برگشت

رسید تا فلکه آب و روبروی حرم
شاعر؟؟؟

کودک میان خیمه دلش بی قرار آب

اما به دست دشمن سرکش مهار آب

چندین بنفشه بین حرم رو به قبله حیف

بی سر میان معرکه خفته سوار آّب

چشمان دخترک به سوی نهر علقمه است

یعنی که می کشد به خدا انتظار آب

لب را به شکوه باز نمود و به گریه گفت

با ما نبود جان پدر این قرار آب

گر تشنه لب به خیمه بمیرد برادرم

گردد سیاه در دو جهان روزگار آب

وقتی خبر رسد عمو تشنه شد شهید

دیگر نبود بر لب دختر شعار آب

سید محمد جوادی

آبی برای رفع عطش در گلو نریخت

جان داد تشنه کام و به خاک آبرو نریخت

دستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشک

کاخ بلند همت خود را فرو نریخت

چون مهر خفت در دل خون شفق ولیک

اشکی به پیش دشمن خفاش خو نریخت

غیرت نگر که آب به کف کرد و همتش

اما به جام کام می از این صبو نریخت

چون رشته امید بریدش زآب گفت

خاکی چومن کسی به سر آرزو نریخت

اکبر دخیلی(واجد)

وقتی برای نام تو تصویر می کشم

باور نمی کنم که فقط شیر می کشم

تو شیر بیشه ای وبرای جواب خلق

عباس را به صفحه تفسیر می کشم

دائم نگاه مهر تو بادوستان بود

چون دشمن است دست تو شمشیر می کشم

تنها به لطف چشم تو باشد اگر شبی

یک یا حسین از ته دل سیر می کشم

از خاطرات کودکی ام عکس یک علم

با حلقه های کوچک زنجیر می کشم

سرتاسر وجود من اشک است آفتاب

پای تو هرچه مانده به تبخیر می کشم

وقتی زبان اشک تورا درک می کنم

مشک ولبان تشنه ویک تیر می کشم

آن صحنه ای که از روی زین واژگون شدی

مثل غروب واقعه دلگیر می کشم

محسن عرب خالقی
واحد - سنتی

دریافت فایل صوتی

ای یوسف اُم البَنین در این دل صحرا
ای با اَدَب سَقّا
دریا دلی و تشنه جان دادی لب دریا
ای با اَدَب سَقّا
تو معنی ایثار و روح اَدَب هستی
سردار بی دستی
وقت شهادت مفتخر از دیدن زهرا
ای با اَدَب سَقّا
دیدی مه رخسار طفلانم ز بی آبی
گردیده مهتابی
آتش به جانت اوفتاد از تاوَلِ لب ها
ای با اَدَب سَقّا
گرچه قلم دستت شد و فَرقَت دو تا کردند
بی حد جفا کردند
پُشت تو تنها شد دو تا در محضر یکتا
ای با اَدَب سَقّا
هم پاسبان خیمه ها و هم علمداری
از بس فداکاری
پروانه جانبازی ات زهرا کند امضا
ای با اَدَب سَقّا


ای بزرگ خاندان آبها

آشنای مهربان آبها

در مقام شامخ سقائی ات

بند می آید زبان آبها

از حیاط مأذن چشمان تو

تا خدا آمد اذان آبها

با تماشای لب دریائی ات

آب افتاده دهان آبها

مثل دریائی ولیکن می دهی

مشک خشکی را نشان آبها

بر ضریح دست تو پیچیده اند

التماس گیسوان آبها

می رسید از دور بر اهل حرم

جمله سقا بمانِ آبها

زیر بار تیر های مشک تو

خورد گردید استخوان آبها

مشک و ختم و فاتحه هر گز نبود

این تصور در گمان آبها

بعد لبهای تبسم ریز تو

گریه افتاده به جان آبها

ازوداع تو حکایت می کند

دستهای پر تکان آبها

گریه امروز مال چشم تو

گریه فردا ازآن آبها

راستی بی تو چه رنگی می شود

شعر های شاعران آبها

علی اکبر لطیفیان
نیست صاحب همتی در نشأتین

همقدم عباس را بعد از حسین

در هواداری آن شاه الست

جمله را یک دست بود او را دو دست

آن قوی،پشت خدا بنیان ازاو

وآن مشوش،حال بی دینان از او

موسی توحید را هارون عهد

ازمریدان جمله کاملتر به عهد

روز عاشورا به چشم پر زخون

مشک بر دوش آمد از شط چون برون

جانب اصحاب تازان با خروش

مشکی از آب حقیقت پر به دوش

شد به سوی تشنه کامان رهسپر

تیر باران بلا را شد سپر

بس فروبارید بر وی تیر تیز

مشک شد بر حالت او اشک ریز

اشک،چندان ریخت بروی چشم مشک

تاکه چشم مشک خالی شد زاشک

برزمین آب تعلق پاک ریخت

وز تعین برسر آن خاک ریخت

هستی اش را دست از مستی فشاند

جز حسین اندر میان چیزی نماند

عمان سامانی
کاشِفَ الکَرب
Saturday, January 03, 2009



دریافت فایل صوتی
من ساقی ام امّا جام من شکسته
اهل حَرَم در انتظارم نشسته
واویلا، واویلا «4 تکرار»


جانم فدایش شد و شد ادا دِینم
من کاشف الکرب عَن وَجهِ الحُسینم
واویلا، واویلا «4 تکرار»

محرم آمده از شهر غم علم در دست

براي سينه زدن، تکيه شد سراسر دست

محرم آمد و خمخانه‌ي ازل وا شد

وضو ز باده گرفتم، زدم به ساغر دست

حسين آمده با ذوالفقار گريانش

که: هان حسينم و تنهاترين علم بر دست

حسين آمده تا شرح شقشقيه کند

حسين آمده با خطبه‌ي پدر در دست

)چو دست برد به تيغ، آسمانيان گفتند:

به ذوالفقار مگر برده است حيدر، دست(

چو ذوالفقار علي چرخ مي‌زند، بي‌تاب

چه حال داده خدايا مگر به اکبر دست؟

ز خيمه‌گاه مي‌آيد چو گردباد عطش

حسين را بنگر پاره‌ي جگر در دست!

چه روز بود که ديديم ما به کرب‌وبلا!

چه حال بود به ما داد روز محشر دست!

بدو شکايت اهل مدينه خواهم برد

به خواب گر دهدم ديدن پيمبر، دست

نشسته‌ام به تماشاي زير و رو شدنم

به لحظه‌اي که برد شمر، سوي خنجر، دست

به خويش مي‌نگرم با دو چشم خون‌آلود

نگاه کردم و در نهر شد شناور، دست

به رود علقمه بنگر که مي‌زند بر سر

به دستگيري مان موج شد سراسر دست!

نمي‌توانم بر روي عشق، بندم چشم

نمي‌توانم بردارم از برادر، دست

تو هر دو چشم من! از هر دو چشم، چشم بپوش

ز هر دو دست، برادر! بشوي ديگر، دست

به پاي دست تو سر مي‌دهند، سرداران

به احترام تو با چشم شد برابر، دست!

به ياد دست تو اي روشناي چشم حسين!

چقدر شام غريبان زديم بر سر، دست

تو را فروتني از اسب بر زمين انداخت

نمي‌رسيد وگرنه به آن صنوبر، دست

قنوت پر زدن دست‌هاي مشتاق است

به احترام ابوالفضل مي‌کشد، پر، دست!

مگر تو دست بگيري که دستگير تويي

به آستان شفاعت نمي‌رسد هر دست!

اگر چه پيش قدت شد قصيده‌ام کوتاه

به اشتياق تو شد، سطر سطر دفتر، دست

حديث دست تو را هيچ کس نخواهد گفت

مگر به روز قيامت رود به منبر، دست!

شاعر؟؟؟
مست جام
Saturday, January 03, 2009



منکه از اهل حَرَم، آب رودارترم
تیر کین آمد و گفت، آب رویت ببرم
نه همین چشم زِرِه قامت من تر کرده
اشک مشک آمده و گریه به من سر کرده
یا اَخا کن نظری، در خیامم مَبَری
«تکرار»

پرچم از دست جدا، جام از مست جدا
پشت تو با سر من هر دو بشکست جدا
مادرت آمده نتوان به برش برخیزم
خون چشمم عوض گل به رهش می ریزم
کُن به علقم گذری، در خیامم مَبَری
«تکرار»

مستم و می زده ام، پیش پیر آمده ام
پیر من هست حُسین، علقمه میکده ام
آنکه از روز ازل باده به من داده تویی
می تو و میکده تو جام تو و باده تویی
تو ز من با خبری، در خیامم مَبَری
«تکرار»


شرم مرا به خيمه طفلان كه مى‏برد؟

مشك مرا به خيمه سوزان كه مى‏برد؟

ادرك اخا سرودم و ناليده‏ام ز دل

اين ناله را به محضر سلطان كه مى‏برد؟

سقا به خون نشست و علم بر زمين فتاد

با دختران خبر ز مغيلان كه مى‏برد؟

دستم فتاد و پنجه دشمن گشوده شد

اين قصه را به موى پريشان كه مى‏برد؟

دشمن به فكر غارت و معجر كشى فتاد

اين شرح را به طفل هراسان كه مى‏برد؟

اين غصه سوخت جان مرا صد هزار بار

سادات را به ناقه عريان كه مى‏برد؟

شاعر؟؟؟
نوحه حضرت عباس

دریافت فایل صوتی

فرزند علی ، فاطمه را نور دو عینی
سقا و سپهدار و علمدار حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تقدیم برادر شده چشم و سر و دستت
بوسیده علی دست تو در روز الستت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
گریان ز غمت زینب کبراست اباالفضل
در علقمه زوار تو زهراست اباالفضل
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
میر سپه و ماه منیر اسدالله
شمشیر حسینی تو و شیر اسدالله
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
نازند به بازوی تو در عرصة پیکار
زهرا و حسین و حسن و حیدر کرار
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
سقا شده در خیمه سرا چشم سکینه
برخیز و بده آب به گل های مدینه
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
چون دید حسین بن علی محو خدایت
فرمود شود جان برادر به فدایت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تنها نه به صحرای بلا یار حسینی
حتی به صف حشر علمدار حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
در کرببلا مظهر ایثار و شجاعت
در روز جزا دست تو اسباب شفاعت
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
در بحر ولایت دُر نایاب حسینی
هم قبلة حاجاتی و هم باب حسینی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
افسوس که با تیر جفا چشم تو بستند
افسوس که پیشانی و فرق تو شکستند
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
افسوس که خون بر جگر اُم بنین شد
قرآن حسین بن علیعلیهماسلام نقش زمین شد
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
شش ماهه به خیمه ز عطش تاب ندارد
سقای حسین بن علی آب ندارد
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
برخیز و ببین اشک امام شهدا را
داغ تو شکسته کمر خون خدا را
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس
تو ماه بنی هاشم و شمع شهدایی
در کرب و بلا حامی مصباح هدایی
ای مظهر غیرت یا حضرت عباس
ای ساقی عترت یا حضرت عباس


وعده‏اى داده‏اى و راهى دريا شده‏اى

خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده‏اى

آب از هيبت عباسى تو مى‏لرزد

بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

بى سجود آمده‏اى يا كه عمودت زده‏اند

يا خجالت زده‏اى وه كه چه زيبا شده‏اى

يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت

كمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و اين كمر بشكسته

توئى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى

كمى هم فكر خودت باش ببين تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشيده‏ات آخر چه كنم؟

اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

مادرت آمده يا مادر من آمده است

با چنين حال به پاى چه كسى پا شده‏اى

تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود

در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده‏اى

شاعر؟؟؟
نوحه حضرت ابوالفضل

دریافت فایل صوتی

ای ساقی طفلان عباس
ای حامی قرآن عباس
دور بدنت گردیدم
با دیدة گریان عباس
تو حامی و پرچمدار منی
غمخوار منی، غمخوار منی
جان تو در ره قرآن فدا شد
دست و چشم تو تقدیم خدا شد
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای هستی من، هستت کو
با من، دل پا بستت کو
سقا و علمدار من
چشم و علم و دستت کو
تو ماه دل آرای حرمی
آب آور و سقای حرمی
جای آب ای مه در خون تپیده
از چه رو خون ز بازویت چکیده
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای سرو به خون غلتیده
ای آب تو اشک دیده
با آن که لبت خشکیده
خون از دهنت چکیده
ای روی زمین دست و علمت
نتوان ببرم سوی حرمت
کودکان در حرم چشم انتظارند
نونهالان دگر سقا ندارند
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
هنگام عزاداری شد
ایام غم و زاری شد
از دیدة طفلانم اشک
از چشم تو خون جاری شد
تو منبع جودی و کرمی
تو آرزوی اهل حرمی
مظهر غیرت و ساقی کوثر
خیز و بر تشنگان آبی بیاور
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل
ای خیمه عزادار تو
چشم همه خونبار تو
زهرا و علی گردیدند
در علقمه زوار تو
من بین عدو تنها چه کنم
با خندة دشمن ها چه کنم
خندة دشمن و اشک سکینه
کرده آه مرا آتش به سینه
یا ابالفضل یا ابالفضل یا ابالفضل